آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
***
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها
***
او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.
ادامه مطلب
طبقه بندی: روز نوشت،

اگر فردا كسی سر برسد و هدایت زنده بماند چه خواهد شد ؟!
آیا صادق با ما صادق بود ؟
آیا صادق ، هدایت می شد اگر خودكشی نمی كرد؟
برچسب ها: صادق هدایت، خودكشی هدایت،

فلورا در كتاب «آواره بی آشنا» شرح سفر خود به سرزمین «پرو» جهت به دست آوردن میراث پدری را دقیقا بیان داشته و ضعف و فساد دستگاه قضایی آن سرزمین را منعكس كرده و نتیجه گرفته است كه خرابی یك كشور از دستگاه قضائی آن آغاز می شود، و عقب ماندگی، سرگردانی، «مشكلدار» و «دغدغه دار» بودن یك ملت را باید در خرابی چرخهایی قضایی آن جستجو كرد. كتاب فلورا نشان می دهد كه او نتوانست ارث پدری را كه حق مسلم او بود و دیگران بالا كشیده بودند به دست آورد.
در كتاب در دو زمان برابر هستیم، ثابت می كند كه با ادامه وضعیت موجود، در این دنیا (در طول زنده بودن) برابری وجود نخواهد داشت زیرا كه آزمندی و خودخواهی همزاد انسان است و تنها نظام حكومتی است كه آزمندی و زیادت طلبی آدم را می تواند كنترل كند. فلورا در كتاب نعمتی به نام اتحادیه نوشته است كه هر فرد به تنهایی نمی تواند احقاق حق كند و حرفش شنونده داشته باشد، ولی افراد؛ بله و «افراد» یعنی اتحادیه، وقتی كه باهم باشند و از منافع مشترك پاسداری و دفاع كنند. مفسران بر پایه این كتاب، فلورا را یكی از مادران پیدایش «سندیكا» در جهان خوانده اند.
طبقه بندی: زندگی نامه،
به کمک این خدمات نویسندگان عزیز می توانند مطالب و نوشته های چاپ شده یا نشده خود را به صورت کتاب در داخل کشور آمریکا چاپ نموده و از طریق کتاب فروشی های جهانی و وب سایت های عرضه کتاب مانند آمازون، آن را در سطح بین المللی توزیع نمایند.
بدین ترتیب هر محتوایی حتی به زبان فارسی توسط شرکت آمازون چاپ و توزیع و معرفی جهانی خواهد شد.
برای مثال جناب مصطفی رحماندوست هنرمند ارزنده کودک و نوجوان کشور جزو نخستین نویسندگانی هستند که با کمک این خدمات کتاب های خود را برای استفاده کودکان خارج از کشور منتشر نموده اند.
همچنین در راستای ارائه خدمات بهتر به نویسندگان و هنرمندان عزیز کشور، کتب انتشاراتی های داخلی را در کمترین زمان با عنوان همان انتشاراتی کشور در وب سایتهای جهانی عرضه کتاب مانند آمازون دات کام و یا کتاب فروش های جهانی قرار می دهیم.
طبقه بندی: خبر،

مترجم خیام ...
ادوارد فیتزجرالد در ۳۱ مارس ۱۸۰۹ در بردفیلد هاوس، وودبریج، سافولک انگلستان در خانوادهٔ بریتانیایی مرفهی زاده شد. پدرش جان پورسل، فرزند پزشکی ایرلندی بود که تبارش به اولیور کرامول میرسید[۱]. مادرش مری فرانسیس فیتزجرالد پورسل، دختر اشراف زادهای دیگر از نوادگان ارلهای کیلدر و دختر عموی جان پورسل بود[۱]. والدین مادرش هم عموزادهٔ درجه اول یکدیگر بودند و در اشاره به این خویشاوندی است که فیتز جرالد در جایی گفته : « ما فیتز جرالدها همه دیوانهایم »
ادوارد فیتز جرالد هفتمین نفر از هشت فرزند و با استعدادترین همه بود، و در اوج رفاه بزرگ شد . او در ۱۸۳۰ از کمبریج فارغ التحصیل شد .
فیتز جرالد علی رغم دوستان زیاد آدم تنها و منزوی بود، و این حالاتی بود که احتمالآ در انتخاب رباعیات خیام برای ترجمه اثر داشت . زیرا درونمایهٔ بی ثباتی و گذرا بودن زندگی در ترجمههای او به چشم میخورد . فیتز جرالد گیاه خوار نیز بود و طبیعت را بسیار دوست میداشت. فیتز جرالد در ۱۸۵۹ رباعیات خیام را به انگلیسی ترجمه نمود و این کار وی سهم بسزایی در آشنا کردن چهرهٔ خیام با غربیها داشت . اما فیتز جرالد در ترجمههایش چهرهای حقیقی از خیام به دست نمیدهد .
و این گفتهٔ خود فیتز جرالد است که میگوید: ( شک دارم که جز ترجمهای بس یک سویه از عمر خیام به دست داده باشم، لیکن آنچه من انجام میدهم فقط به صورت حبابی در سطح آب پدید میآید و میشکند )

به مثابه یا مسمی به کارگاه!/ فریدون حیدری مُلک میان
منبع :اینجا-مد و مه-
آیا می توان داستاننویسی را آموزش داد؟
پاسخگویی به این سئوال دشوار است؛ مگر اینکه تنها به گونهای کلی و نظری در ارتباط با مقوله داستاننویسی به بحث پرداخت و به نقل و نقد آراء موافق و مخالف در این زمینه، بسنده کرد.
در اینجا اما، سر آن نیست تا بدین سئوال، جوابی درخور- یا اصلاً جوابی – داده شود و مثلاً به کسانی که به دنبال کردن مراحل گامبه گام هنر داستاننویسی علاقهم ندند، حتی در مراحل آغازین آن، راهی نموده شود؛ به هیچوجه.
از سوی دیگر، مشکل بتوان – به عنوان قاعدهای قطعی و خدشهناپذیر – پذیرفت کسی که داستان می نویسد، لزوماً می تواند مدرس داستاننویسی هم باشد!
فرض می شود که شخص «الف» به شخص «ب» داستاننویسی آموزش می دهد. در آن صورت، «الف» فاعل است و «ب» مفعول. البته این فقط ظاهر قضیه است. در این که «الف» فاعل است، شاید حرفی نیست؛ اما این که «ب» تنها مفعول، آن هم مفعول محض باشد، جای بحث دارد. حتی اگر از نظر ساختار دستوری در هر زمان و وضعیت دیگری «ب» مفعول یا مفعول محض باشد، در اینجا اما، یک پارادوکس است؛ پارادوکسی انکارناپذیر: «ب» نمی تواند بیش و پیش از آن که تنها مفعول باشد، خود، فاعل نباشد.
اما چگونه چنین چیزی ممکن است؟ خود این سؤال یک نقص اساسی دارد. انگار که قرار باشد درباره امکان بالفعل شدن چیزی که بالقوه وجود دارد، به جای اینکه به تجزیه و تحلیل آن پرداخت، سر به صخره و خرسنگ سایید! این اشتباه است. آن چه که بناست تا در حول و حوش آن تأمل و تعمق شود، پیوسته بالفعل است و همزاد زمان. پس بسیار عبث خواهد بود که در این مورد کاملاً واضح به کنکاشی چنین بی ثمر دست یازید.
مسلم است که مفعول «ب»، خود، فاعل بالفعل است. وقتی که «ب» فاعل است، خودبه خود فاعلیت «الف» نفی میشود و «ب» را گریز و گزیری نیست مگر آنکه خود مدرس واقعی خویش باشد. اما این که آیا این می تواند یک قضیه ریاضی هم باشد یا نه، هیچ اهمیتی ندارد. مهم این است که این قضیه، نشانگر روند طبیعی و اجتناب ناپذیر مقوله داستاننویسی در طول زمان است.
نویسنده ناگزیر از خودآموزی است. دیگر کلاس درسی به مفهوم رایج و رسمی آن در کار نخواهد بود، نه نیز استادی. زندگی و دنیای پیرامون به خودی خود، استاد و آموزشگاه بلاواسطه وی هستند؛ فاعلینی که به جای مفعول می نشینند تا نویسنده به فاعلیت مطلق و بلامنازع خویش برسد و بتواند جهانی دیگرگونه بیافریند.
هنری جیمز، استاد قصه روانشناختی نو مینویسد: «اولین درس من برای یک رمانن ویس جوان این است: از هنرت لذت ببر، آن را از آن خودت بدان، به حد کمالش برسان، منتشرش کن و از آن به وجد بیا. تمام زندگی متعلق به توست. به آنهایی که می خواهند تو را به گوشه ای از آن محدود کنند، به آنهایی که میگویند هنر این است و جز این نیست، گوش مسپار… به یاد داشته باش که استعدادهایی چون الکساندر دوما، جین آستین، چارلز دیکنز و گوستاو فلوبر با وجود تفاوته ای بسیارشان با یکدیگر در زمینه رمان، همگی کار کرده و به موفقیت رسیده اند… فراموش مکن که اولین وظیفه تو این است که در حد امکان کامل باشی، اثری در حد کمال بیافرینی، بلندنظر و باریک بین باشی و شاهد موفقیت را در آغوش بگیری.»
شاید بهتر بود جیمز به جای «اولین درس من…» می نوشت «تنها درس من…»؛ ولیکن استاد تئوریک داستان، خود به خوبی بر این امر واقف است که این اولین درس، آخرین و تنها درس وی نیز هست. چرا که با این درس بی نظیر، در واقع آموزش داستان نویسی را نفی میکند. اما هنوز یک نکته باقی است: «به آنهایی که می خواهند…، به آنهایی که می گویند…، گوش مسپار…» آیا خود جیمز هم نمی تواند یکی از آنها باشد؟ چرا، اتفاقاً مسئله همین است؛ می تواند؛ منتها نمونه بسیار صادقش. با این حال، جیمز زیرکتر از آن است که به طنز متوسل نشود. طنز او تمام زمان را در بر می گیرد و کلیتی فراهم می آورد که دیگر به جزء جزء آن نگریستن، مضحک می نماید.
آری، جیمز کلامش را آگاهانه با چاشنی طنز می آراید. چرا که در تصمیم گیری و صدور حکم، هیچ عجل ها ی ندارد. سرشار از این باور که در مواردی این چنین، هر تصمیم و قضاوتی عجولانه خواهد بود.
اما آنچه که مهم می نماید، این است که جیمز به «کامل بودن نویسنده در حد کمال و آنگاه خلق اثر در حد کمال» تأکید دارد. این دیگر لزوماً یک درس صرف نیست. هم درس است و هم درس نیست. تذکر یک روند است؛ روندی کلی و رایج به مثابه امری اجتناب ناپذیر در عالم ادبیات – بگیریم هنر – از دیرباز تاکنون، تا هنوز و تا همیشه.
برچسب ها: داستان نویسی، آموزش داستان، عناصرداستان، هنر،
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یآس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی.
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ٬خاک پذیرنده
اشارتی است به آرامش.........

سعدی در شیراز زاده شد. پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود.[نیازمند منبع] سعدی کودکی بیش نبود که پدرش در گذشت. در دوران کودکی با علاقه زیاد به مکتب میرفت و مقدمات علوم را میآموخت. هنگام نوجوانی به پژوهش و دین و دانش علاقه فراوانی نشان داد. اوضاع نابسامان ایران در پایان دوران سلطان محمد خوارزمشاه و به خصوص حمله سلطان غیاثالدین، برادر جلال الدین خوارزمشاه به شیراز (سال ۶۲۷) سعدی راکه هوایی جز کسب دانش در سر نداشت برآن داشت دیار خود را ترک نماید.[۱] سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزههای امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» مینامد). سعدی، از حضور خویش، در نظامیه بغداد، چنین یاد می کند:
مرا در نظامیه ادرار بود
شب و روز تلقین و تکرار بود
نکته در خور توجه، رفاه دانشمندان در این زمانه، بود. خواجه نظام الملک طوسی، نخستین کسی بود که مستمری ثابت و مشخصی برای مدرسین و طلاب مدارس نظامیه، تنظیم نمود. این امر، موجب شد تا اهل علم، به لحاظ اجتماعی و اقتصادی، از جایگاه ویژه و امنیت خاطر وافری بهرهمند شوند. [۲]
غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهابالدین عمر سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت.این شهاب الدین عمر سهروردی را نباید با شیخ اشراق، یحیی سهروردی، اشتباه گرفت.معلم احتمالی دیگر وی در بغداد ابوالفرج بن جوزی (سال درگذشت ۶۳۶) بودهاست که در هویت اصلی وی بین پژوهندگان (از جمله بین محمد قزوینی و محیط طباطبایی) اختلاف وجود دارد. پس از پایان تحصیل در بغداد، سعدی به سفرهای گوناگونی پرداخت که به بسیاری از این سفرها در آثار خود اشاره کردهاست. در این که سعدی از چه سرزمینهایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر وجود دارد و به حکایات خود سعدی هم نمیتوان بسنده کرد و به نظر میرسد که بعضی از این سفرها داستانپردازی باشد (موحد ۱۳۷۴، ص ۵۸)، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است[نیازمند منبع] و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنین، آذربایجان، فلسطین، چین،یمن و آفریقای شمالی هم دیدار کرده باشد.
سعدی در حدود ۶۵۵ قمری به شیراز بازگشت و در خانقاه ابوعبدالله بن خفیف مجاور شد. حاکم فارس در این زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی(۶۲۳-۶۵۸) بود که برای جلوگیری از هجوم مغولان به فارس به آنان خراج میداد و یک سال بعد به فتح بغداد به دست مغولان (در ۴ صفر۶۵۶) به آنان کمک کرد. در دوران ابوبکربن سعدبن زنگی شیراز پناهگاه دانشمندانی شده بود که از دم تیغ تاتار جان سالم بدر برده بودند. در دوران وی سعدی مقامی ارجمند در دربار به دست آورده بود. در آن زمان ولیعهد مظفرالدین ابوبکر به نام سعد بن ابوبکر که تخلص سعدی هم از نام او است به سعدی ارادت بسیار داشت. سعدی بوستان را که سرودنش در ۶۵۵ به پایان رسید، به نام بوبکر سعد کرد. هنوز یکسال از تدوین بوستان نگذشته بود که در بهار سال ۶۵۶ دومین اثرش گلستان را بنام ولیعهد سعدبن ابوبکر بن زنگی نگاشت و خود در دیباچه گلستان میگوید. هنوز از گلستان بستان یقینی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد.[۱]
سعدی جهانگردی خود را در سال ۱۱۲۶ آغاز نمود و به شهرهای خاور نزدیک و خاور میانه، هندوستان، حبشه، مصر و شمال آفریقا سفر کرد(این جهانگردی به روایتی سی سال به طول انجامید)؛ حکایتهایی که سعدی در گلستان و بوستان آوردهاست، نگرش و بینش او را نمایان میسازد. وی در مدرسه نظامیه بغداد دانش آموخته بود و در آنجا وی را ادرار بود. در سفرها نیز سختی بسیار کشید، او خود گفتهاست که پایش برهنه بود و پاپوشی نداشت و دلتنگ به جامع کوفه درآمد و یکی را دید که پای نداشت، پس سپاس نعمت خدایی بداشت و بر بی کفشی صبر نمود. آن طور که از روایت بوستان برمی آید، وقتی در هند بود، سازکار بتی را کشف کرد و برهمنی را که در آنجا نهان بود در چاله انداخت و کشت؛ وی در بوستان، این روش را در برابر همه فریبکاران توصیه کردهاست. حکایات سعدی عموماً پندآموز و مشحون از پند و و پارهای مطایبات است. سعدی، ایمان را مایه تسلیت میدانست و راه التیام زخمهای زندگی را محبت و دوستی قلمداد میکرد. علت عمر دراز سعدی نیز ایمان قوی او بود.[۳]
ادامه مطلب
طبقه بندی: زندگی نامه، روز نوشت،
![]()
هربرت اسپنسر، یکی از بزرگترین فیلسوفان سده نوزدهم به شمار میرود. او در سال ۱۸۲۰ میلادی زاده شد. پدر و جدش آموزگار بودند و خود وی نیز هنگام تحصیل به ریاضیات و علوم فنی علاقمند بود و مهندسی آموخت. لیکن از آموزش منظم و روشمندی برخوردار نبود و معلومات فراوان و پراکندهٔ خود را از راه تجربه و تتبعات شخصی به دست آورد.
هربرت اسپنسر در بیست و هفتم آوریل سال۱۸۲۰ در شهر صنعتی داربی انگلستان زاده شد. پس از تحصیلات مقدماتی در سال ۱۸۳۶ به استخدام شرکت راهآهن در آمد. او در اوقات بیکاری به نگارش و خودآموزی میپرداخت و بر اساس همین استعداد و سفارش عمویش، توماس اسپنسر، در نشریه «اکونومیست» به کار مشغول شد. مرگ عموی هربرت اسپنسر در سال ۱۸۵۱ و ارثیهای که برای او به جا گذاشت، به آرزوی او جامهٔ عمل پوشاند. او مشاغل خود را رها کرد و به عنوان نویسنده و محققی آزاد به پژوهش و تحقیق در زمینه علوم رایج زمان همت گماشت. او با شیفتگی و درایت خویش به آموختن مطالب و دستآوردهای دانشمندان زیستشناس مانند لامارک و کارپنتر پرداخت و دریافتهای خود را در زمینه جامعهشناسی به کار گرفت.
پس از مرگش بنا به وصیت او، جسدش سوزانده شد.
ادامه مطلب
طبقه بندی: روز نوشت،
سنین دردین منه
منیم دردیم:
بوش وئر
دیندیر مه یه بئله
دیمه ز بو "ایت"
سومویومه قدر ایت سسی سینیر
سومویومه قدر ایت سسی سینیز
سومویومه قدر ایت سسی سی نیر
سومویومه قدر ایت سسی سی نیب
سومویومه قدر ایت سسی ...
طبقه بندی: شعر،

ساموئل لنگهورن کلمنس (به انگلیسی: Samuel Langhorne Clemens) (زادۀ ۳۰ نوامبر ۱۸۳۵ - درگذشتۀ ۲۱ آوریل ۱۹۱۰) که بیشتر با نام قلمیاش، مارک تواین (مارک توِین) (Mark Twain)، شناخته میشود، نویسنده و طنزپرداز آمریکایی بود. او شهرت خود را مدیون رمان ماجراهای هاکلبری فین (۱۸۸۵) و ماجراهای تام سایر (۱۸۷۶) است.
و در ۳۰ نوامبر ۱۸۳۵ در مرز میسوری در روستای فلوریدا با کلبههای چوبی پراکنده به دنیا آمد. پدرش قاضی بخش و تاجری کوچک و اصلالتاً اهل ویرجینیا بود که در کنتاکی درس حقوق خوانده و در همانجا به جین همپتون موخرمایی برخورده و با او ازدواج کردهبود. در ۱۲سالگی پدرش فوت کرد و سمیوئل مجبور شد در چاپخانههای محلی پادویی کند و بعد در روزنامهای که برادرش اوریون دایر کردهبود، ابتدا حروفچین و سپس چاپچی شد. صفحاتی از روزنامه به مقالات طنزآمیز اختصاص داشت که سمیوئل آنها را مینوشت و با امضای عجیبغریب چاپ میکرد. در ۱۸ سالگی به سنت لوئیس بزرگترین شهر میسوری رفت. سپس به نیویورک رفت و مدت کوتاهی در چاپخانههای کوچک کار کرد. در طی ۲-۳ سال به شهرهای مختلف میرفت و در آنجا حروفچینی میکرد. وی سفر نافرجامی به آمریکای جنوبی داشت. از ۱۸۵۷ تا ۱۸۶۴ سوار بر کشتی بخار بر میسیسیپی سفر میکرد .در ۱۸۵۹ مجوز ناخدایی کشتی گرفت و در این حین با امضاهای مختلف برای مجلات مقالههای طنز مینوشت. در جنگ داخلی آمریکا نقش کوچکی را بر عهده گرفت. در سال ۱۸۶۶ با آلتا کالیفرنیا برجستهترین روزنامه غرب قراردادی به این مضمون امضا کرد: خبرنگار سیار بدون محدودیت مکان زمان و سمت که دور کره زمین میگردد و ضمن سفر گزارش مینویسد.
با اولیوه لنگدن دختر یکی از صاحبان صنایع ثروتمند نیویورک پس از مغازلات بسیار ازدواج کرد. در بیست سال بین ۱۸۷۵ و۱۸۹۴ شادترین و ثروتمندترین نویسنده بود و بهترین کتابهایش را در این مدت نوشت. اما در نپمه دهه ۱۸۹۰ اندوه و تلخکامی روز افزونی نصیبش شد. دختر جوانش سوزی وقتی پدر و مادرش در خارج بودند مرد، خانم کلمنس که سالها بیمار بود از دنیا رفت و کوچکترین دخترش ناگهان در شب کریسمس فوت کرد. در ۱۹۰۶ انشای سرگذشتش را آغاز کرد. ۱۵ سال آخر عمرش را با نوشتن کتابهای جدّی و چند کتاب طنز گذراند. کلمنس نام مارک تواین (مارک توِین) را از ناخدای یک کشتی که با این نام در مجلات مینوشت بهعنوان ادای دِین گرفت و در تمام کارهای طنزش از این اسم استفاده کرد.
ادامه مطلب

«ولتر» از بزرگترین فلاسفه، نویسندگان، طنز گویان و روشنگران اروپا 21 نوامبر سال 1694 دیده به جهان گشود. نام او «فرانسوا ماری آرووت» بود كه اسم مستعار «ولتر» را برای خود انتخاب كرده بود و آثارش را به این نام نوشته است. ولتر در 23 سالگی به خاطر طنزی كه نوشته بود یازده ماه از عمر خود را در زندان باستیل گذرانید و در سال 1726 به خاطر نوشتن طنزی دیگر به انگلستان تبعید شد و سه سال در آنجا بود. در سال 1734 دوباره او را از پاریس تبعید كردند. با وجود این، در سال 1749 به دعوت فردریك قیصر پروس (آلمان) به آنجا رفت و سالها معاشر وی بود .
ولتر سرانجام در سال 1759 در فرانسه در نزدیكی مرز سویس جایی را برای خود خرید و نامش را «فری» گذارد كه پاتوق و مركز تجمع روشنفكران اروپا شده بود. وی در 83 سالگی به پاریس باز گشت و چنان استقبالی از او شد كه از ذوق زدگی بیمار شد و چندی بعد در سال 1778 (و در آستانه انقلاب) در گذشت.
28 اثر مهم از ولتر به یادگار مانده است كه دو اثر او «فرهنگ فلسفی» و «كاندید» معروفترند.
ولتر بیش از هر كس دیگر از آزادی اندیشه و بیان و تحمل دیگران دفاع کرد. ولتر می گوید كه بدون آزادی اندیشه و بیان، انسان موجودی بدون روح و روان، و زندگانی اش جسمانی (مانند سایر جانداران) خواهد بود. ولتر بیش از هر نویسنده ای دیگر بر ضد قلدری و زور گویی و استبداد نوشته است .وی ضد رومانتیسیسم و حامی حقیقت نویسی بود. ولتر ثابت كرده است كه جنایات بزرگ نتیجه خود خواهی و جاه طلبی افرادند و این جنایات قابل مقایسه با خلافهای آدمهای كوچك نیستند؛ كوچكها تنها برابری و آزادی را می جویند و بزرگها همه چیز را می خواهند و اگر همه دنیا را هم به ایشان بدهند باز هم می خواهند و حرص می زنند.
ولتر در باره نظامهای حکومتی می گوید: خوبی نظام به رئیس آن و مدیرانش بستگی دارد نه به نوع آن. نظامهای جمهوری اگر رئیس و مسئول خوب نداشته باشند از نظامهای سلطنتی بدترند. هر نظام جمهوری لزوما یك دمكراسی و یا عاری از ظلم نیست. به نظر ولتر، میزان دمكراسی یك كشور متناسب است با رشد سیاسی مردم و آگاهی آنان از دمكراسی و دلسوزیشان برای رعایت آن. وی گفته است که دمكراسی در كشور های كوچك، ایالت و شهر موفق تر است. این جمله ازوست: وای به روزی كه نظام قضایی یك كشور ضعیف و نفوذ پذیر باشد و یا از سوی عواملی تضعیف شود و ....
«فرانسوا ماری آروئه» که بعدها نام «ولتر» (Voltaire) را بر خود نهاد، در سال ۱۶۹۴ در پاریس دیده به جهان گشود. وی تحصیلات خود را در مدرسه «لویی کبیر» به پایان رساند و مدتی به شاگردی یکی از قضات دادگستری فرانسه درآمد. پس از چندی نیز جایزه آکادمی فرانسه به او داده شد.
ولتر در سال ۱۷۱۵، اشعاری بر ضد «فیلیپ دوم» از خانواده «اورلئان» سرود که باعث تبعید وی از فرانسه گشت. پس از مدتی عفو و آزاد شد، ولی دوباره مورد اتهام قرار گرفت و او را به زندان «باستیل» فرستادند، اما بعد از رهایی از زندان، زندگی راحت و آسوده ای داشت.
ولتر در سال ۱۷۲۳، منظومههای «هنریاد» را که درباره سلطنت «هانری چهارم» بود، منتشر كرد و در ۱۷۲۴، نمایشنامهای را در پاریس به معرض تماشا گذاشت. وی در سال ۱۷۲۵، بر اثر پیشامد مجبور شد پاریس را ترک گفته و به انگلستان برود. در این زمان با چند تن از شعرای انگلیسی آشنا شد و مقاله هایی به زبان انگلیسی منتشر کرد. وی در سال ۱۷۲۹ به پاریس بازگشت و تراژدی «بروتوس» را نوشت و در سال ۱۷۴۸، نمایشنامه «سمیرامیس» را به قصد رقابت با «کره بیون» به رشته تحریر درآورد. در سال ۱۷۷۶ ضمن انتقاد از آثار شکسپیر، قطعات «ایرن» و «آگاتوکل» را نوشت.
از کارهای تحقیقی وی میتوان «تاریخ روسیه»، «فرهنگ فلسفی» و «عصر لویی چهاردهم» را نام برد. سایر آثار او عبارتند از : «مرگ قیصر»، «دوشیزه اورلئان» و «کاندید». ولتر در سیام ماه مه ۱۷۷۸ به علت کار و خستگی زیاد، زندگی را بدرود گفت.
نظریه های ولتر
سیاسی : او نه موافق حکومت سلطنتی است و نه جمهوری، بلکه خواستار رژیمی منطبق بر قانون اساسی است.
مذهبی : او مخالف مذاهب ساختگی و طرفدار مذهب طبیعی است؛ یعنی باور ساده به خدای واحد و خالق.
اخلاقی : به نظر ولتر، خدا و طبیعت اصول زندگی اند و زندگی بدون خدا به هیچ دردی نمی خورد. وی در این باره می گوید :
«اگرخدا وجود نداشته باشد، باید آنرا خلق کنیم».
ولتر بر این باور است كه جاودانگی و رابطه جسم و روح از درک انسان خارج است.
رساله های ولتر
به دنبال زمین لرزه «لیسبون»، ولتر دچار بدبینی شد و بر سر مساله مشیت الهی به بحث و مناظره با «روسو» پرداخت. رساله «اشعاری درباره فاجعه لیسبون»، در ارتباط با همین زمین لرزه است. «اخلاق و روحیه ملل» یكی دیگر از رساله های اوست که در آن، جنایت، جنگ، تعصب و ستمی را كه در تاریخ بشر وجود داشته، به تصویر می كشد. وی در اثر خود با نام «رساله ای درباره تعصب»، از کل بشریت در برابر تعصب دفاع می کند و باورهای آزادیخواهانه را گسترش می دهد.
سبک ولتر
ولتر به سبک کلاسیک تمایل داشت و «راسین» را به عنوان مدل خود انتخاب کرده بود. قدرت سبک او در به كار بردن استعاره و ایجاز برای جمله های کوتاه و ردیف است؛ به گونه ای که هیچ واژه ای اضافه نیست. به دلیل همین ویژگی است که او را نویسنده ای کلاسیک می دانیم.
سایر آثار ولتر
-نامه های انگلیسی یا نامه های فلسفی(Les Lettres philosophiques)
- فرهنگ فلسفی (Dictionnaire philosophique)
- میکرومگا (Micromegs)
- زدیگ (Zadig)
- ساده لوح (Candide)
- ایرن (Irene)
- مروپ (Merope)
- سمیرامیس(Semiramis)
- انژنو (Ingenu)
- یتیم چین (Orphlin de la Chine)
ادامه مطلب



