تبلیغات
پایگاه فرهنگی ادبی انجمن نویسندگان ماکو

پایگاه فرهنگی ادبی انجمن نویسندگان ماکو

20 شخصیت پر نفوذ ایران از نگاه نیوزویك

منبع : چركنویس

 

مجله آمریکایی نیوزویک در گزارشی 20 چهره پرنفوذ ایران از نگاه خود را معرفی کرد. نیوزویک در تازه ترین شماره خود مطابق عادت سالانه 20 چهره پرنفوذ ایرانی را فهرست کرد که نکته جالب در خصوص آن، قرار گرفتن شخصیت های ورزشی و سینمایی در میان اشخاص عالی رتبه سیاسی و روحانیون برجسته کشور است.

نکته جالب در خصوص این فهرست، قرار گرفتن شخصیت های ورزشی و سینمایی در میان اشخاص عالی رتبه سیاسی و روحانیون برجسته کشور است.

در فهرست نیوزویک نام اشخاص زیر به چشم می خورد:

1- آیت الله خامنه ای، رهبر معظم انقلاب اسلامی

2- محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور

3- آیت الله  اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و رئیس مجلس خبرگان رهبری

4- سید محمد خاتمی، رئیس جمهور سابق

5-  آیت الله احمد جنتی، رئیس شورای نگهبان

6- علی لاریجانی، رئیس مجلس

7- سردار محمد علی جعفری، فرمانده کل سپاه پاسداران

8- محمد باقر قالیباف، شهردار تهران

9- آیت الله عباس واعظ طبسی، نماینده ولی فقیه در خراسان و تولیت آستان قدس رضوی

10- آیت الله محمد تقی مصباح یزدی، عضو مجلس خبرنگان رهبری و از اساتید حوزه علمیه قم

11- حجت الاسلام سید جواد شهرستانی، مدیر موسسه آل البیت، نماینده و داماد آیت الله سیستانی در قم

12- سعید مرتضوی، دادستان کل تهران

13- آیت الله محمود هاشمی شاهرودی، رئیس قوه قضائیه

14- مجتبی ثمره هاشمی، مشاور ارشد رئیس جمهور

15- میرحسین موسوی، نخست وزیر سابق و کاندیدای انتخابات دهم ریاست جمهوری

16- محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام و کاندیدای انتخابات دهم ریاست جمهوری

17- حسین شریعتمداری، مدیر مسوول روزنامه کیهان

18- سرویس فارسی بی.بی.سی (!)، شبکه تلویزیونی تازه تاسیس

19- عادل فردوسی پور، گزارشگر مسابقات ورزشی و مجری برنامه محبوب 90

20- مهران مدیری، کارگردان مشهور سریال های طنز تلویزیونی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 خرداد 1388 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
مصدق


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 خرداد 1388 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
معرفی وبلاگ انتشارات فراگاه

بلاخره کتاب های فراگاه  از زیر تمام قلتک ها و قلقلک های که کفش تنگم  به  پاهایم می داد . وزمستان های سرد، و برف های که مچ پایم را می گرفت با فاطمه روحی  از کرج تا میرداماد با مترو سراسری  و بعد  بهارستان !  با امیر خالقی پشت  هر در با معده درد و شنیدن "نه " و چوبی دیگر لای چرخ و کوبیدن سر بر سقف.

از ملک پور می گفتم، وقتی کتابم ممنوع شد و افتادم روی چمن های در وزارتخانه با کمر درد عصبی ام نشسته بودم و سیگار پشت سیگار که الهام خودش را رساند به من، و فاطمه گودرزی که گاهی کفش های مرا می پوشید و جای من به بهارستان می رفت ...

ادامه در اینجا

http://www.faragah777.blogfa.com/



طبقه بندی: معرفی وبلاگ، 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 خرداد 1388 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
به خاطر ارادتی كه به استاد بی نیاز دارم ...
لذت دشوار بی نیاز بودن

 

‏بهنام ناصح

دیداری دوستانه با فتح الله بی‌نیاز؛ داستان نویس و منتقد ادبی
فتح‏الله بی‏نیاز متولد تیرماه 1327 مسجدسلیمان، از سال 1347 تا 1380 با نام‏های مستعار مختلف در هفته‏نامه‏ها، ماهنامه‏ها، فصلنامه چند داستان كوتاه، مقاله، نقد ادبی، سینمایی و نمایشنامه چاپ كرده است. از شهریور 1380 تا این زمان با نام اصلی‏اش بیش از 486 نقد، مقاله، مرور كتاب و داستان كوتاه از او در روزنامه‏ها و ماهنانه‏ها چاپ شده و 147 جلسه نقد و سخنرانی داشته است و در حال حاضر دبیر هیأت داوران مهرگان ادب (رمان و داستان كوتاه) و داور نهایی شماری از جشنواره‏های ادبی منطقه‏ای و استانی كشور است. به یاد دارم سا‌ل‌ها پیش كه برای اولین بار می‌خواستم با بی‌نیاز تماس بگیریم واهمه زیادی داشتم؛ تصویری كه از او در مطبوعات دیده بودم قیافه مردی خشن بود كه به آرتیست‌های فیلم‌های وسترن شباهت زیادی می‌برد؛ شخصبت‌هایی چون جان وین و .... اما با اولین مكالمه تلفنی دانستم كه پشت آن ستاره حلبی قلبی از طلا پنهان ‌است. بعد از آن بود كه با دیدن تصویرش قبل از این كه حتی خودش را ببینم، چهره‌ی مردی مهربان در خاطرم نقش بست؛ كسی كه همیشه با عطوفت و مهربانی خاصی با همه حتی غریبه‌ها برخورد می‌كند. عجیب این‌كه وقتی با او صحبت كردم فهمیدم كه به این ژانر از سینما خیلی علاقه دارد و آرشیو كاملی از فیلم‌های وسترن برای خود گردآورده است. از تصورم نسبت به عكس‌هایش كه برایش می‌گویم خنده نمكینی تحویلم می‌دهد از همان‌ها كه در طول گفت‌و گو دوستانه با او زیاد می‌بینم و مصاحبتش را دلپذیرتر می‌كند. اگر بخواهم او را در چند جمله خلاصه كنم می‌گویم، فتح الله بی‌نیاز داستان‌نویس خوبی است، منتقد بهتری است اما از همه مهم‌تر انسان والایی است.
گاه همه چیز دست به دست هم می‌دهد تا شما را در رسیدن به آن‌چه دوست دارید بازدارد. روز ملاقات من با آقای بی‌نیاز هم، چنین بود. چند كار غیر مترقبه ، ترافیك كند خیابان، تماس بی‌نتیجه من برای اعلام تاخیر رسیدن (به خاطر درست كار نكردن پیام‌گیر تلفن)، تغییر پلاك منزل، همه و همه نزدیك بود یك گپ دوست‌داشتنی را از من دریغ كنند اما خوشرویی میزبان خیلی زود تمام این موانع را از یادم برد و خیلی زود صحبتمان گل انداخت.
با این كه نوشته‌های بی‌نیاز نشان از سا‌ل‌ها مطالعه دارد اما حضور او در مطبوعات و چاپ آثارش بیش‌تر به دهه‌ اخیر مربوط می‌شود و همین امر این سوال را پیش می‌آورد علت این همه سال سكوت چه بوده؟ او پاسخ می‌دهد:« من از 14 سالگی ادبیاتِ جدی، مطالعه می‌كردم خصوصا كتاب‌های جیبی‌ای كه موسسه فرانكلین آن زمان چاپ می‌كرد همین‌طور مجلات ادبی روز مثل كتاب هفته، كتاب جمعه و سخن را زیاد می خواندم. خودم هم به نوشتن علاقه داشتم در زمان دانشجویی یعنی بین سال‌های 46 تا اوایل 49 چند نقد و مقاله و داستان كوتاه به مطبوعات دادم اما بعدها به این كار ادامه ندادم.»
یكی از علت‌هایی كه بی‌نیاز را از ادامه نوشتن در مجلات و رونامه‌ها باز داشت دلایل فردی و روحی وی بود دلایلی كه حتی امروزه او را از حضور در مجامع روشنفكری مگر برای سخنرانی یا جلسات نقد باز می‌دارد. وی دراین‌باره توضیح می‌دهد:« پس از فعالیت‌های مطبوعاتی‌ای كه در زمان دانشجویی داشتم حس كردم اگر در انزوا و تنهایی خودم كار كنم بهتر است. دلایل این امر كمی پیچیده‌است اما به هر صورت لازم می‌دیدم كه بدون بروز دادن، مطالعه كنم و چیز بنویسم.»
وی ادامه می‌دهد:« یكی دیگر از علت‌های چاپ نكردن آثارم در جراید فعالیت‌های سیاسی‌ام در آن دوران بود. آن وقت‌ها صلاح نبود گروه‌های جوان و رادیكال خود را زیاد علنی كنند برای همین اگر هم مطلبی برای مطبوعات می‌نوشتیم با نام مستعار چاپ می كردیم»
سال‌ها بعد یعنی سال‌69، بی‌نیاز پس از مدت‌ها خون دل خوردن و دلتنگ نشستن اولین رمان خود را با نام «مكانی به وسعت هیچ» كه سال 55 آن را نوشته بود منتشر كرد. همین‌طور برخی دیگر از آثارش كه حاصل كار همان سال‌های سكوت و تنهایی است را پس از بازنگری در ساختار و تكنیك، در دو دهه‌ی اخیر به چاپ رساند. از سال 80 با ارسال نقد به روزنامه‌ها عملا حضور پر رنگی در مطبوعات پیدا كرد و به مدت دو سال منتقد ثابت روزنامه ایران بود. مجلات ادبی از جمل گلستانه، كلك، عصر پنجشنبه، بایا و بسیاری از روزنامه ها مشتری دایمی نقد‌های بی‌نیاز بودند و چند سالی است كه دبیر نقد و داستان نافه است.
نگاهی به كتابخانه‌ی نسبتا بزرگی كه در هال منزل وجود دارد می‌اندازم و از او می‌پرسم در روز چند ساعت به مطالعه و نوشتن می‌پردازد. جواب می‌دهد:«به طور متوسط 14 ساعت در روز را صرف مطالعه و نوشتن می‌كنم كه معمولا 60 درصد این زمان برای خواندن و باقی برای نوشتن است.»
هنوز در فكر 14 ساعت مطالعه و نوشتنم؛ امری كه آرزوی بسیاری از ما شده‌است. حتی اغلب خبرنگاران حوزه كتاب نیز این روزها در حسرت ساعتی مطالعه بی دغدغه به سر می‌برند. با عذاب وجدان می‌پرسم به نظر شما لازم است همه این‌قدر مطالعه كنند؟ بی‌نیازانگار سا‌ل‌ها به این سوال فكر كرده باشد پاسخ می‌گوید::«این كه آدم چقدر یا چه نوع كتاب بخواند، چه نوع فیلمی نگاه كند یا موسیقی‌ای گوش كند امرهایی درونی‌اند و هیچ كس نمی‌تواند در این مورد به كس دیگر توصیه‌ای كند. مثلاً من از نوجوانی به موسیقی عربی (نوع كلاسیك‌اش) علاقه دارم خوانندگان و نوازندگانی چون محمد عبدالوهاب، ام كلثوم، فریدالاطرش و... ؛ هم‌چنین به موسیقی كلاسیك غرب هم، اما نمی‌توانم به كسی بگویم كه تو نیز باید از این نوع موسیقی حتما خوشت بیاید.»
صحبت به موسیقی كشیده می‌شود و من به گیتاری كه در گوشه اتاق است اشاره می‌كنم. می‌گوید متعلق به پسر 13 ساله‌اش است كه البته ساز اصلی‌اش پیانو است و در این زمینه آموزش می‌بیند.
بی‌نیاز با حسرت از زمان دانشجویی و موقعیت از دست رفته‌ای كه می‌توانست موسیقی بیاموزد یاد می‌كند و از علاقه‌اش به موسیقی كلاسیك سخن می‌گوید:«من عادت دارم هنگام مطالعه و نوشتن موسیقی گوش كنم. بیش‌تر موسیقی كلاسیك و موسیقی‌ای كه حس اندوه یا حالات مالیخولیایی در آن بیش‌تر باشد. به آثار گوستاو مالر، شوپن، بعضی آثار بتهوون، چایكوفسكی علاقه‌ زیادی دارم. بگذارید صادقانه بگویم با موسیقی ایرانی؛ یعنی نوعی كه به موسیقی اصیل مشهورند چندان ارتباط برقرار نمی‌كنم البته شاید از برخی ترانه‌ها بتوانم لذت ببرم اما در كل آن اوج و فرودی كه بدنبالش هستم را در این موسیقی نمی‌توانم بیابم و با سلیقه‌ام جور در نمی‌آید و كاریش هم نمی‌شود كرد.»
آنان كه با بی‌نیاز كار كرده‌اند و از او در مطبوعات مطلب گرفته‌اند می‌دانند كه او در ازای حجم انبوهی از نقدهایی كه چاپ می‌كند هرگز حق‌التحریری دریافت نمی‌كند و اهالی مطبوعات ازاین بابت از وی متشكرند وقتی این را به او می‌گویم می خندد و می‌گوید:« و البته عده‌ای هم در این مورد گله دارند و ابراز می‌كنند تو با این كار روزنامه‌ها را عادت می‌دهی كه كار مجانی بگیرند در حالی كه این كار حرفه‌ای است و گروه‌ای از این را ارتزاق می‌كنند.»
بی‌نیاز انگیزه خود را از امتناع كردن از دریافت دستمزد این‌گونه بیان می‌كند:« من تا كنون بیش از 480 نقد و مقاله در رسانه‌ها به چاپ رسانده ام اگر دنبال به زبان افتادن نامم بودم همان 50 تای اول كافی بود اما با خودم فكر می‌كنم این یك خدمت فرهنگی‌است كه از دستم بر می‌آید و باید انجامش بدهم ضمن این كه خوشبختانه نیازی به پول این حق‌التحریرها ندارم. من مهندس برق‌ام وبعد از 37 سال تجربه در این زمینه، زندگی‌ام از آن راه تامین می‌شود.»
البته وی سال‌هاست كه دیگر بیش‌تر وقت خود را به مطالعه و نوشتن سپری می‌كند و فقط هفته‌ای دو روز پاره وقت به امور مهندسی‌اش می‌پردازد. بی‌نیاز می‌گوید:« با همان دو روز كار، زندگی‌ام می‌گذرد چون من و خانواده‌ام دنبال تجملات نیستیم در زندگی همین خانه را دارم و یك ماشین پیكان كه چون حوصله رانندگی ندارم آن هم عموما دست خانمم است.»
در ضمن گفت‌و گو با بی‌نیاز با خانواده‌اش نیز آشنا می‌شوم؛ پسر مودب و دوست‌داشتنی‌اش- كوهیار- و همسر مهربان وصمیمی‌اش كه چون آشنایی قدیمی مرا در جمع خود می‌پذیرند، آن هم در آستانه شبی كه گویا در شرف برپایی جشن كوچك خانوادگی هستند. شبی كه كوهیار 13 ساله می‌شود. آهسته از او می‌پرسم از این كه ساعات زیادی را به مطالعه و نوشتن اختصاص می‌دهید با خانواده دچار مشكل نمی‌شوید؟ با بشٌاشیتی كه تنها در چهره‌ی مردی خوشبخت می‌توان دید می‌گوید: « نه، به هیچ وجه. خوشبختانه همسرم زنی فهمیده و خود اهل مطالعه است. بسیاری از كارهایم را بعد از اتمام می‌خواند و نظر می‌دهد. تمام تلاشش این است كه هر چه راحت‌تر و بهتر به كارهایم برسم حتی از من می‌خواهد پروژه‌های كاری و فنی كم‌تری بگیرم تا بیش‌تر به ادبیات و دغدغه‌های فردی‌ام برسم.»
بعد با قاطعیت اضافه می‌كند:«ما سه نفر در این خانواده با هم دوست هستیم»
در نقد‌هایی كه از بی‌نیاز در مطبوعات یا سایت‌های ادبی درج شده‌است گاه به رمان‌هایی اشاره می‌شود كه در ایران ترجمه نشده‌است و این نشان از احاطه وی به زبان انگلیسی دارد و گویای این است كه از سرچشمه می‌نوشد. خود در این مورد توضیح می‌دهد:« آموختن زبان آن‌هم ادبیات انگلیسی به نحوی كه بتوانم بعضی كتاب‌ها را مطالعه كنم حاصل فعالیت فردی و یاری گرفتن از دوستان است. گذشته از از زبان انگلیسی من به خود زبان فارسی هم اهمیت زیادی قائلم آن‌چنان كه می‌بینید تمام دستور زبان‌ها را در كتابخانه‌ام دارم و به آن‌ها مراجعه می‌كنم.»
چون به كتابخانه‌اش اشاره می‌كند سعی می‌كنم از زیر زبانش بكشم كه چند جلد كتاب در خانه دارد. او هم بی هیچ پرده پوشی می‌گوید:«به جز این كتاب‌‌هایی كه در هال می‌بینید، در اتاق دیگر و مقداری هم در انباری پشت‌بام كتاب دارم كه جمعا 30 هزار جلد می‌شود»
از وی می‌پرسم كه آیا مانند بسیاری از افراد وسواس كتاب خریدن دارد. می‌گوید در جوانی، زمان دانشجویی و حتی سال‌های بعد به چنین عادتی گرفتار بود اما اكنون دیگر وسواس خواندن دارد و حتی هم‌زمان چند رمان یا مجموعه داستان را با صورت موازی مطالعه می‌كند بدون این‌كه مطالب در ذهنش مغشوش شود.
با نگاهی به كتابخانه كه سه دیوار و بخش شایان توجه‌ای از هال منزل را اشغال كرده‌است در می‌یابید در آن علاوه بر رمان، مجموعه داستان و كتاب‌های ادبی، كتاب‌های زیادی نیز در زمینه روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و دیگر كتب مربوط به علوم انسانی یافت می‌شود و این‌جاست كه می‌فهمید چرا بسیاری از نقد‌های بی‌نیاز بر داستان‌ها، نقد‌هایی روانشناختی و جامعه شناختی است. وی در این باره توضیح می‌دهد: «من به طور شخصی علاقه زیادی به فلسفه، روانشناسی و جامعه شناسی دارم. اگر بخواهیم روان‌كاوی را از روان‌شناسی جدا ندانیم در این زمینه هم مطالعات زیادی داشته‌ام دلیل این امر شاید این باشد كه پیچیدگی روانی انسان‌ها برای من خیلی جالب است برای همین آدم‌ها را عموما چند وجه‌ای می‌بینم و مدام درحال كنكاش آن‌ها هستم البته این دیده نقادی در دیگر مسائل هم تسری پیدا كرده‌است به قول همسرم من از دیدن هیچ فیلمی لذت نمی‌برم چون مدام در حال نقد آن هستم. در مورد كتاب هم همین‌طور است البته لذت می‌برم اما ممكن است این لذت همراه با درد باشد اما به هر صورت لذت خودش را دارد شاید بتوان اسمش را گذاشت لذت دشوار»
خواندن تئوری‌های ادبی و پرداختن به نقد امری خودآگاه‌ است و نوشتن داستان و رمان تا حد زیادی وابسته‌ به ناخودآگاه . از وی می‌پرسم چطور بین این دو تمایز قائل می‌شود و آیا فعالیت در هر دو زمینه برایش دردسرآفرین نیست. او پاسخ می‌دهد:«من وقتی داستان می‌نویسم مثل هر داستان‌نویسی ابتدا آن‌چه را ناخودآگاهم به من می‌گوید می‌نویسم در مراحل بازنویسی خودآگاه و آن‌چه بلدم به یاری‌ام می‌آید و روی نوشته‌كار می‌كنم. پس كار نقد مشكلی برایم به وجود نمی آورد.»
آنان كه عادت به نوشتن با قلم و كاغذ دارند می‌دانند ویرایش و بازنویسی چندین باره متون چقدر دشوار و گاه طاقت‌فرساست. این داستان‌نویس نیز از این مشكلات مبرا نبوده‌است خود در این‌باره می‌گوید:« اوایل تایپ كردن برایم خیلی دشوار بود و نمی‌توانستم خود را وفق بدهم تا این‌كه متوجه شدم اگر تایپ كنم چقدر كارم راحت‌تر می‌شود و به دستم كم‌تر فشار می‌آید چون آثارم را چندین بار بازنویسی و ویرایش می‌كنم مثلا«ترجیع‌بندی برای شاعران جوان» را 27 بار بازنویسی كرده‌ام یا رمان دیگرم «بعد از مرگ هنوز می‌میرم» را 17 بار، به همین دلیل تایپ كردن كارم را راحت‌تر كرده‌است در حالی كه زمانی كه با كاغذ و قلم می‌نوشتم آن‌قدر نوشتن و مخصوصا پاك كردن به كتف و مچم فشار آورده بود كه دستم به مدت یك ماه در گچ بود.»
بی‌نیاز اگر چه در مجامع ادبی و هنری كم‌تر دیده می‌شود اما ارتباط با مردم را ركن اساسی برای نوشتن می‌داند و خود به‌خاطر نوع كارش، سفر به سراسر ایران و ارتباطی كه با اقشار مختلف از كارگران، كارفرمایان و... داشت تجربیات زیادی در این زمینه اندوخته است. وی معتقد است:«گذشته از دانش تئوریك، تجربه زیستن نقش ویژه‌ای در بالندگی ادبی و شكل گرفتن خلاقیت نویسنده دارد. یكی از مشكلاتی كه در كار برخی از نویسندگان جوان می‌بینم به همین موضوع مربوط می‌شود؛ متاسفانه از اداره به منزل می‌روند و از منزل به محل كار و ارتباط ارگانیكی با مردم ندارند برای همین بسیاری از داستان‌هاشان ذهنی می‌شود و همین عامل ارتباط با مخاطب را كم تر می‌كند. نوشته‌هاشان قصه ندارد در حالی كه جامعه پر از قصه پر است.»این نویسنده سال‌ها در فضای فنی كار كرده‌ و پروژه‌های زیادی را مدیریت كرده‌است از او درباره چگونگی مرتبط كردن این دوفضای متفاوت می‌پرسم. می‌گوید:«اگر بپذیریم كه انسان‌ها متفاوتند و می‌توانند متفاوت باشند، آن‌گاه در فضایی متكثر مشكلی پیدا نمی‌شود همین كه به دیگران به چشم انسان نگاه كنیم خود فضای دوستانه‌ای به وجود می‌آورد به نظرم زاویه دید به هستی مهم است و همین دیدگاه می‌تواند دو محیط به ظاهر متفاوت ادبیات و صنعت را به هم مربوط كند.» او از انسانیت می‌گوید، دوری از تعصب، پایبندی به اصول انسانی و اخلاق و خیلی چیزهای دیگر كه به راستی خود به آن‌ها ایمان دارد. آن‌قدر سخنانش دلنشین است كه زمان را از یاد می‌برم.
خانواده بی‌نیاز صبورانه ساعاتی را كه مزاحمشان شده‌ام را تحمل می‌كنند و با گشاده رویی چون میهمانی دیر آشنا تا آستانه در بدرقه‌ام می‌كنند هنگام خداحافظی به یاد تجربه‌های تلخی كه از ملاقات با نویسندگان كم‌حوصله داشته‌ام می‌افتم وهمه آن‌ها را با بی‌نیاز و خانواده‌اش مقایسه می‌كنم . این مهربانی‌ها این دغدغه را در من افزایش می‌دهد كه در این مجال اندك آیا می‌توانم حق مطلب را ادا كنم؛ این‌كه آنان در سایه ادبیات چه میزان خوشبختند.

  

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
گفتگوب بهنام ناصح با فریدون حیدری ملك میان

از ماندگار

گفت و گو با فریدون حیدری ملک میان به بهانه انتشار رمان «روز هزار ساعت دارد»

آقای حیدری مُلک میان! از کتاب قبلی تان «مرگ بی توبه بی وصیت» تا رمان اخیرتان «روز هزار ساعت دارد» بیش از 15 سال می گذرد. واقعا آیا این قدر فاصله لازم بود؟
به گمان من در لزوم این فاصله زمانی که بدان اشاره می کنید، می توان تردید داشت. اما به هرحال، برای آدمی با وضعیت من، اجتناب ناپذیر بود. زیرا این چیزی نبود که مثلا من برای نوشتن کتابم از قبل آن را درنظر گرفته باشم. هرگز هیچ گونه برنامه ریزی مشخص و از پیش تعیین شده ای درکار نبوده. اما وقتی هم می گویم وضعیت من، دقیقا به سرنوشتی نظر دارم که نه از آن گریزی است نه گزیری. من فکر می کنم حاصل کار نویسنده ای که به هر دلیلی مجبور به نوشتن شده باشد و بیش از هر چیز و هر کسی خود هم در طول سالیان به این مساله اندیشیده یا بدان پرداخته باشد، شاید همیشه ناامیدکننده نیست. وقتی که دیگر پای تفاخری هم در میان نباشد، قطعا جنون به جدیت رعب انگیزی می رسد و عذاب نوشتن مضاعف می شود. واضح است که این درست خلاف آن قول و رویه ی معمول و تقریبا رایجی است که نوشتن را نوعی لذت می انگارد، به آن پناه می برد و با آن زندگی می کند. به زعم من، نوشتن و به خصوص رمان نوشتن، عذاب هر دم فزاینده ای است که نمی دانم چرا بخش قابل ملاحظه ای از سرنوشتم شده و بدبختانه تمام زندگی ام را هم تحت الشعاع خود قرار داده است. شاید از این است که بالاجبار می نویسم؛ گیرم با فاصله ای پانزده ساله.

فضای هر دو اثرتان در زادگاه تان یا مکانی هم نام آن می گذرد. این مکان در فضای ذهنی شما چه جایگاهی دارد؟ مکانی که در حسرت دوری اش، در وصفش می سرایید یا سرزمینی که از آن می گریزید؟
برخی دیارگرایی را از رسم افتاده یا حتی مرده می انگارند. اما من شخصا به این امر قائل نیستم. چراکه به نظرم اگر بتوانیم از دست آوردهای آن به نحوی انتزاعی بهره ببریم، به نتایج جالب و درخور اعتنایی دست خواهیم یافت. من فکر می کنم این صرفا وفاداری و پرداختن نویسنده به یک منطقه ی جغرافیایی خاص نیست که شیوه و شگرد چنین نویسندگانی را کهنه و بی اهمیت جلوه می دهد؛ به اعتقاد من، گذشته از هر چیز، به کار گیری شخصیت های بی چهره و مهم تر از آن، تأکید بر لهجه ی محلی ارزش این آثار را زیر سوال می برد. اما در خصوص پرسش تان باید بگویم که با گذشت زمان و با دور شدن از اشیاء و اتفاقات آشنای کودکی، به تدریج دچار نوعی حس گم گشتگی و پریشانی می شویم که نه تنها نمی توانیم از آن رهایی یابیم، شاید حتی تا پایان عمر به عمد خود را با شعر ناگفته یا با انتزاع قالب نایافته ی آن تسکین دهیم. فضای آثار من به مثابه ی یک موقعیت ادبی صرف، برگرفته یا بهتر بگویم برساخته از ده زادبومی و روستاهای اطراف، جنگل ها، کوه ها، رودخانه ها و ... است که بی آن که دیگر مشتاق باشم در حسرت دوری یا در وصفش حتی مصراعی بسرایم، به گمانم اقلیم برزخی است که اگرچه امروز از آن می گریزم اما خیلی پیش تر از این، او مرا از خود رانده و مردگانم را برای همیشه به گروگان گرفته است.

اگر بپذیریم که هر نویسنده ای چیزی جز تجربیات خود نمی نویسد، فریدون حیدری مُلک میان در کجای «روز هزار ساعت دارد» قرار دارد؟
در اثری از این دست، نویسنده مسلما نقشی کاملا محوری پیدا می کند و به عنوان مرکز ثقل رمان، بار همه چیز را به دوش می کشد. هرچند او باید همه زیرکی و توانش را به کار گیرد تا جایی آن پشت پسله ها در ورای هر چیزی پنهان شود و مصرانه تنها جنبه های ادبی و شایسته شخصیت و افعالش را بروز دهد. علاوه بر این در «روز هزار ساعت دارد» تجربه صرف گذشته به خدمت ساختاری درمی آید که به اکنون و آینده نقب می زند و حسرت ها و آرزوها توأمان بازگفته می شود. در این رمان، راوی آنقدر به نویسنده نزدیک می شود و تا آن حد حالات و عادات او را وام می گیرد که ممکن است حتی به توهم خاطره نویسی و غلتیدن در این دام هم دامن بزند.

برخی معتقدند زبان رمان تان کمی دشوار است و همین امر گاه لذت درک قصه را در پس پشت زبان تان پنهان می کند. اصرار به برگزیدن چنین نثری از کجا نشأت می گیرد؟
این درحقیقت فضای کلی رمان است که به کار گیری چنین زبانی را موجب می شود. از قبل نه تعمدی درکار است نه تأکیدی. آنچه مهم می نماید بیان آن شکل خاص زندگی است که بایستی در این رمان برجسته شود. اتفاقا من کوشیده ام تا جایی که ممکن است ساده ترین شکل روایت را برگزینم و به شرح نوعی پیچیدگی بپردازم که به گمان من عملا با کلمات و اصطلاحات و عبارات فرسوده و مستعمل رایج ممکن نبود. این چیزی است که با آگاهی کامل و دقت نظر قبلی به آن پرداخته ام. به عنوان مثال، وقتی برای اولین بار با زبان معیار و معمول امروزی می خواستم که رمان را بیاغازم،...

 

ادامه در اینجا


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
جوزا !!!

 

ما بزرگ می شویم

دروغ های بزرگ می شنویم

و تنها به این فکر می کنیم

که گناه های پاک نشدنی را

              روی کدام آینه نوشته اند

 من از آینه های تو در تو می ترسم

 گناهی که ...

ادامه در اینجا



طبقه بندی: معرفی وبلاگ، 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
موسوی و دیگر هیچ !!!

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
...

بوف كر



طبقه بندی: روز نوشت، 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 فروردین 1388 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
وبلاگ فریدون حیدری ملک میان

فریدون حیدری ملک میان

 

دساتیر



طبقه بندی: معرفی وبلاگ، 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 بهمن 1387 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
بلاخره روز هزار ساعت دارد
روز هزار ساعت دارد
فریدون حیدری‌مُلك‌میان

نشر افق
چاپ اول: ۱۳۸۷
قیمت: ۲۸۰۰ تومان
رقعی، ۱۷۶ صفحه
شماره شابك : ۲-۵۲۶-۳۶۹-۹۶۴-۹۷۸

راوی در روزی شوم در ملك‌میان زاده می‌شود و دنیاگردی به شیوه‌ دراویش و حتی نوشتن به سبك دعاگران و پیشگویان در طالع اوست. شاید از همین‌روست كه می‌خواهد در هاله‌ای از وهم و رویا از آینده بنویسد. ادامه


***


فریدون حیدری‌مُلك‌میان
فریدون حیدری مُلک‌میان
molkmian@yahoo.com

تلخیص ... اینجا
ابترالسلطنه ... اینجا
ادبیات اوهام ... اینجا
موز و مارکز ... اینجا
اقتدا به ملحد! ... اینجا
به بهانه‌ی ساعدی ... اینجا
روز هزار ساعت دارد ... اینجا
و اینک وقتِ قلم شکستن! ... اینجا
ارادت به ادبیاتِ «م.ف. 51» ... اینجا
علیه حرّافی و عبارت پردازی ... اینجا
من می دانم مزخرف می نویسم ! ... اینجا
اشاراتی شوق‌انگیز به پدرو پارامو ... اینجا
رمان نامه: پارادوكس كاستی و كمال ... اینجا
با ویلیام بلیک زیر درخت زهر آگین ... اینجا
جذب واقعیت در قلمرو شاعر ... اینجا
برگردان دیر کلاسیک های دور ... اینجا
و اما داستان ناگفته این"داستان" ... اینجا
جسارت به محضر ادبیات عبث ... اینجا
ادبیاتِ معاصر، بی مایه فطیر است ... اینجا
جای خالی شاهکار سارویان در ایران ... اینجا
قله‌‌‌‌‌های رفیع ادبیات و دست‌‌‌‌‌های کوتاه ما ... اینجا
آیا داستان نویسی قابل تدریس است یا خیر؟ ... اینجا
در باب معاشقه یا مغازله و یا مقاربه ی اهل قلم ... اینجا
رمان «روز هزار ساعت دارد» منتشر خواهد شد ... اینجا
رجعت به جوار رفتگان یا «حیف بُوَد مردن بی‌عاشقی» ... اینجا
معشوقه‌كُشان یا واپسین تعبیر كلاسیك از رؤیاهای بدوی ... اینجا
اگر کتابی از کتاب های کالوینو می خوانی ... اینجا
سهو و خطا در رمان‌های معروف ... اینجا
آثار و احوال دیروز ادیبان امروز ... اینجا

برای دریافت سایز بزرگ عکس، روی آن کلیک کنید

عکس اختصاصی تادانه

 

این متن برگرفته از وبلاگ تادانه به کوشش یوسف علیخانی میباشد



طبقه بندی: معرفی کتاب، 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 بهمن 1387 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
یه بوس کوچولو

از وب سایت کامران نجف زاده عزیز :

 



طبقه بندی: روز نوشت، 
نوشته شده در تاريخ شنبه 7 دی 1387 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
معرفی چند صفحه اینترنتی

 

یادداشت‌های کم و بیش روزانه کامران نجف زاده

 

یک چمدان عکس کهنه 

 

خاطرات فراموش شده



طبقه بندی: معرفی وبلاگ، 
نوشته شده در تاريخ شنبه 7 دی 1387 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
امروز روز اول دی ماه است

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و  یآس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی.

 

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ٬خاک پذیرنده

اشارتی است به آرامش.........

 



طبقه بندی: شعر، 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 دی 1387 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
ارمغان فرهنگی

مجله ارمغان فرهنگی ماه منتظر آثار قلمی شماست
با گرفتن اشتراک نسخه کاغذی ما را یاری کنید



شما می توانیدبرای دیدن تیتر مطالب و نسخه الکترونیک  به آدرس
http://www.armaghanpress.ir/
مراجعه کنید
آدرس پستی خود را برای دریافت نسخه کاغذی به شماره 09127122910 اس ام اس بفرستید ما یک شماره را برای شما مجانی ارسال خواهیم کرد.

 نشریهpdf نسخه
با مطالبی خواندنی
به صورت مجانی در بخش ادامه مطلب قابل دانلود است 
 
armaghanmah@yahoo.com

فهرست:
 
2  سخن سردبیر
3  خبرها و نظرها
*موسیقی
4  پاپ هیچ وقت تمام نمی شود
(گفتگو با شاهکار بینش پژوه، ترانه سرا)   
5-پرونده زادروز شجریان؛ استاد آوازهای دلفریب
5-آواز ماندگار حنجره ی ایرانی (دکتر عرفان قانعی فرد)
5-شجریان به روایت شجریان / اسطوره خوش الحان
5-نسلی که هیچ چیز جز ترانه ندارد حتی ...(رضا صدیق)
*اندیشه
5        روشنفکری دینی و تأثیر جهان نیچه ای
      (دکتر بیژن عبدالکریمی)
11  بابک احمدی و کار روشنفکری
  (آرش قلعه گلاب)
12  هژمونی، فرهنگ و آینده نگری
      (دکتر حسین پاینده)
*سینما
13  تقوایی؛ ساله ای دور از سینما/ چرا تقوایی فیلم نمی سازد؟
14 سبک روحی زبان دائی جان ناپلئون
(محمد بهارلو)
15         من یه قاچاقچی ام لاغر و استخونی
(کریم نیکونظر)
16         هر فیلم تقوایی یک اتفاق هنری است
(زاون قوکاسیان)
17         گفتگوی امید روحانی با عباس کیارستمی درباره فیلم شیرین
* داستان
21  این راه دور و دراز
(علی اشرف درویشیان)
22         چه کسی چراغ ها را خاموش می کند؟
( درباره داستانویسی زویا پیرزاد) بهزاد موسایی
23         جادوی جیمز جویس
(امبرتو اکو/ ترجمه امیلی امرایی)
24
( اُ.هنری/ ترجمه ابوذر تجاره)
*شعر
25  زنده تر از همه ی پیامبران( تلاشی برای زمینه یابی چند شعر اجتماعی احمدرضا احمدی) شاپور جورکش
26 کاشف فروتن ترانه
27 گیسوی باران زده (تأملی بر ترانه ها و دوبیتی های قهار عاصی شاعر افغان) پرتو نادری
28 لئون فبلیپه شاعر امید و ایمان (ترجمه قاسم صنعوی)
درنگی بر شعر رنه شار(آرش نقیبیان)
29 عبدالوهاب البیاتی؛ شاعر اندوه عراق(عدنان غریفی)
والتر جان دلاور؛ مسافر سایه دار(علی ثباتی)
30 اشعاری از سیروس رادمنش/هوشنگ چالنگی/قاسم آهنین جان
31 آلبوم عکس ماه
(آبادان از نگاه دوربین آمریکایی)
 
 
 ارمغان فرهنگی
Armaghanmah@yahoo.com
ضمیمه ماهانه ارمغان بازار
صاحب امتیاز و مدیرمسوول: محمدرضا سلاماتی
سردبیر: داریوش معمار
دبیر اجرایی: حسین میرزایی
همکاران این شماره:
حسین فاضلی، مهدی موسوی میرکلائی، ابوذر تجاره، امیلی امرایی، بهزاد موسایی و آرش قلعه گلاب
 
طراح گرافیک و صفحه آرا: میلاد کارگر
امور آگهی:4431663
نشانی: آبادان- طیب 14- ساختمان اول
صندوق پستی:347-63165
 



طبقه بندی: معرفی نشریات، 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 آذر 1387 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
زن



طبقه بندی: عکس، 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 آبان 1387 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
ادبیات آذربایجان

پرتال ادبیات آذربایجان



طبقه بندی: معرفی وبلاگ، 
نوشته شده در تاريخ شنبه 11 آبان 1387 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
تلخیص


 
فریدون حیدری مُلک میان
molkmian@yahoo.com
 

درست چهل ساعت پیش از پایان چهل سالگی، بر آن شد تا برای نخستین بار شخصی‌‌‌ترین تصمیم زندگی‌‌‌اش را بگیرد: تحقق آن‌‌‌چه که می توانست جدی‌‌‌ترین تمنای وجودش باشد و او تا آن زمان، به هر دلیلی، موجه یا ناموجه، حتی علی‌‌‌رغم تمایلش، به مقابله با این تمنا برآمده و یا هرگز فرصت پرداختن به چنین مورد کاملا خصوصی را نیافته بود...

[... ]

بدین ترتیب، در این اندک زمان باقی‌‌‌مانده، در ضرب‌‌‌الاجلی که خود از مدت‌‌‌ها پیش تعیین کرده بود، باید که دست به کار می‌‌‌شد و بی ملاحظه و بی مهابا برای نیل به طبیعی‌‌‌ترین، ضروری‌‌‌ترین و مبرم‌‌‌ترین خواسته‌‌‌ی درونی‌‌‌اش اقدام می‌‌‌کرد و در صورت لزوم، حتی به خاطرش می‌‌‌جنگید...

[... ]

البته عملی کردن مقصودش تنها یک طرف قضیه بود؛ چراکه به گونه‌‌‌ی توضیح‌‌‌ناپذیر غریبی، تاکید داشت حتما با همان عدد « چهل » به مصاف چهل سالگی برود...

[... ]

با وجود این، نتوانسته بود مثلا از چهل ماه یا چهل هفته و حتی چهل روز پیش‌‌‌تر چنین جسارتی پیدا کند. پس به زعم خودش، عجالتا همان چهل ساعت کافی بود تا قطره قطره عصاره‌‌‌ی زندگی به عبث طی شده‌‌‌اش را در آن بچلاند...

[... ]

هرچند سی و نه ساعت و بیست دقیقه هم سپری شد و او ناگزیر تاسف می‌‌‌خورد که هنوز هیچ تصمیمی نگرفته... حالا دیگر فقط چهل دقیقه وقت داشت...

[... ]

اما وقتی سی و نه دقیقه و بیست ثانیه را نیز بی هیچ اقدامی هدر داد، واپسین چهل واحد تعریف شده از زمان بشری برایش باقی ماند...

[... ]

دیگر جای فکر و ذکر نبود؛ در چهل ثانیه‌‌‌ی آخر، تنها همین‌‌‌قدر فرصت یافت لوله‌‌‌ی تفنگ شکاری را روی شقیقه‌‌‌اش بگذارد و با شست دست چپش، ماشه را درست لحظه‌‌‌ای فشار بدهد که با قلم دست راستش بر انتهای یادداشت کوتاهی نقطه گذاشته باشد؛ یادداشتی که سبک و سیاق هذیانی و منحصر به فرد تمام نوشته‌‌‌های چاپ شده و چاپ نشده‌‌‌ی‌‌‌ پیشینش کاملا در آن حفظ شده بود:

« هیچ‌‌‌کس قابل سرزنش نیست؛ هیچ‌‌‌کس. به هر حال، چاره‌‌‌ای نبود؛ باید خلاصه می‌‌‌کردم و از مضحکه‌‌‌ی پایان‌‌‌ناپذیری خلاصی می‌‌‌یافتم که سی و نه سال و یازده ماه و بیست و هشت روز و هشت ساعت، ایضا سی و نه ساعت و بیست دقیقه، ایضا سی و نه دقیقه و بیست ثانیه، ایضا چهل ثانیه‌‌‌ی تمام، دنیا را در نظرم جهنم کرده بود.»




طبقه بندی: داستان ایرانی، 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 آبان 1387 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
قابیل ،یوسف علیخانی ،یا تادانه ؟

حسن اجرایی

 

معرفی وبلاگ تادانه

تادانه را این روزها اگر باز کنید، خبری جز معرفی فعالیت‌های روزنامه‌نگاری و شاید داستان‌نویسی نیست. تادانه روزگاری وبلاگی بود برای خودش؛ و البته برای وبلاگستان فارسی! شاید لازم شد کمپینی راه بیندازیم برای بازگشتن یوسف علیخانی به وبلاگ‌نویسی!

 

تادانه را که باز کنید، آن بالا می‌بینید نوشته «تادانه». پس زمینه‌اش هم عکسی است از یک درخت! حالا بماند که تادانه چیست و آن درخت چرا پس‌زمینه‌ی نام وبلاگ یوسف علیخانی شده است و...؛ اما چاره‌ای جز این نیست که حدس بزنیم تادانه باید اسم درختی باشد. البته می‌توانیم به این‌جا سری بزنیم و ببینیم.

 

این‌جا تادانه است. جای‌جای این وبلاگ می‌توانید نویسنده را ببینید. این روزها که هیچ! اما نه! حتی در نوشته‌های همین روزهایش هم می‌توانید دنبال خود خود نویسنده بگردید و پیدایش کنید. تادانه را که ورق بزنید، شاید نتوانید اثری از یوسف علیخانی ببینید. البته منظورم اسم یوسف علیخانی است.

 

هر جای تادانه را که بخواهید بخوانید، می‌بینید او ابایی از نمایش دادن خودش ندارد. همان‌طور که از نمایش دادن کارش ابایی ندارد، از نوشتن ریزترین و شاید به قول خودش «بی‌کلاس ‌»ترین دغدغه‌هایش هم ابایی ندارد.

 

تادانه را «این‌جوری» نگاه نکنید. یوسف علیخانی از آن‌هایی است که از اولین روزهای وبلاگ‌نویسی‌اش، وبلاگ‌نویس بوده است. شاید این روزها، کارهای مهم‌تر و ارزشمندتری(!) دارد که نمی‌تواند به وبلاگش برسد؛ اما او را پیش‌ترها می‌شده این‌جا دید. لابد دارید به این فکر می‌کنید که به جای آن com، irـی بنویسید و همه‌ی رازهای یوسف علیخانی را کشف کنید! اشتباه نکنید. آن‌جا تمام شده است. آن صفحه، این روزها خودبه‌خود جای دیگری می‌رود؛ که آن‌جا  هم چیزی زیادی دستگیر آدمی‌زاد نمی‌شود!

 

یوسف علیخانی، وبلاگ‌نویسی را از اولین ماه‌های سال 81 آغاز کرده است. این‌جا  هم می‌توانید تصویری از اولین ماه‌های وبلاگ یوسف علیخانی ببینید. اسم وبلاگ را هم ببینید!

 

خوب که نگاه کنید، آن بالا، حرفی از روزنامه‌ی ایران به میان آمده است. یوسف علیخانی آن روزها در روزنامه‌ی ایران کار می‌کرده. اسم وبلاگ را دیدید توی آن تصویر؟ اسم خودش بود. اما این‌جا  را اگر باز کنید، می‌بینید دو سه ماه بعد، اسم وبلاگ شده است «... و قابیل هم بود» که زیر آن هم نوشته شده «وب‌نوشت‌های یوسف علیخانی». گرچه در همین زمان هم Title صفحه، هنوز اسم نویسنده‌ی وبلاگ است.

 

گرچه این روزها تادانه به کسی لینک نمی‌دهد؛ اما «... و قابیل هم بود» ِ آن روزها، از همان ابتدا، اهل لینک دادن بود؛‌ آن هم با پیشرفته‌ترین روش‌ها؛ بلاگرولینگ! گرچه این روزها بلاگرولینگ به لطف از کار افتادن‌های چندباره و مسدود شدن‌هایش، تنها نیازمند «خدا رحمتش کند»ی است!

 

یوسف علیخانی در «... و قابیل هم بود»، ابایی از نوشته شدن اسمش زیر تک‌تک نوشته‌هایش ندارد؛ اما در «تادانه» انگار اوضاع فرق می‌کند. تادانه را که ببینید، پنجمین سطر از بالا در ستون سمت راست، نوشته: «یوسف علیخانی». کلیک که بکنید، وبلاگی باز می‌شود که کتاب‌ها و فعالیت‌های دیگر او را آن‌جا می‌توان دید. شاید خوب نباشد با این اطمینان بگویم، اما این تنها جایی است در تادانه که اسم نویسنده -به عنوان صاحب وبلاگ- آمده است. یعنی اگر شما تادانه را با خوراکش دنبال می‌کردید، شاید هیچ‌گاه نمی‌دانستید که نویسنده‌ی این وبلاگ کیست؟ حالا فرض کنید نشانی خوراک را هم از جای دیگری به دست آورده بودید!

 

نویسنده‌ی تادانه، روزگاری برای روزنامه‌ی ایران کار می‌کرده، روزگاری برای روزنامه‌ی نوروز و انتخاب و چند وقتی برای روزنامه‌ی جام‌جم. یعنی که روزنامه‌نگار است و سابقه‌دار هم. اما تادانه را که بخوانید، می‌بینید انگار دل خوشی از روزنامه‌نگاری ندارد. جایی گفته است: «روزنامه‌نگاری به نظر من از حمالی خیلی سخت‌تر است؛ که تجربه هر دو را داشته‌ام.» و همان‌جا - حالا چند سطر پایین‌تر یا بالاتر- می‌توانیم عمق احساس وابستگی یوسف علیخانی به ادبیات و هنر و به همان نسبت دوری‌اش از خبرهای بین‌الملل و سیاسی را درک کنیم: «من طی این سال‌ها، تنها صفحه‌ای را که از روزنامه نمی‌خوانم خبرهای بین‌الملل و سیاسی است و عاشق خبرهای ادب و هنر و حوادث و اندیشه بوده‌ام. اما از بد روزگار حالا شده‌ام مونیتور تلویزیون‌های ماهواره‌ای عربی؛ که خبر، به‌ویژه خبرهای بین‌الملل، از آن‌جا به گوشم می‌رسد».

 

او در این روزها، در روزنامه‌ی انتخاب کار می‌کرده است. و اگر تمام نوشته را بخوانید، شرح کاملی از لحظه‌به‌لحظه‌ی آغاز حمله‌ی ارتش امریکا به عراق را می‌توانید ببینید.

 

برگردیم به وبلاگ «... و قابیل هم بود». از اولین روزهای تابستان 84، باز هم یوسف علیخانی اسم وبلاگش را تغییر داد؛ و شد «تادانه». و شاید از نیمه‌ی دوم سال 83 بود که اسم «یوسف علیخانی» از زیر نوشته‌ها برداشته شد و تنها «یوسف» آن‌جا می‌آمد. این تصویر را ببینید. بله! اسم وبلاگ، «تادانه» شده. و یوسف علیخانی در این نوشته، گزارشی داده است از مصاحبه‌ای که کوروش ضیابری با او کرده؛ آن هم کوروش ضیابری 13 ساله. و آن عکسی هم که سمت چپ می‌بینید، عکس -شاید- 13 سالگی کوروش ضیابری است.

 

سرانجام  پنجشنبه سوم شهریور 84، عمر وبلاگ یوسف علیخانی در persianblog به سر آمد. و نوشت: «من رفتم این‌جا» یوسف علیخانی، با وبلاگی به نام «یوسف علیخانی» آمد و یوسف، با وبلاگی به نام «تادانه» رفت جایی دیگر.

 

برگردیم به تادانه‌ی این روزها. یادم رفت بگویم؛ مصاحبه‌ی کوروش ضیابری با یوسف علیخانی را هم -می‌توانید- این‌جا بخوانید. پیش از آنکه ما هم کامل برویم تادانه‌ی این روزها، این را هم بگویم که ممکن است بخواهید در صفحه‌ی نظرات آخرین نوشته‌ی «تادانه»‌ی پیشین، ردپایی از خودتان به جای بگذارید. وبلاگ که در دسترس نیست؛ اما صفحه‌ی نظراتش هست! این‌جا!

 

یوسف علیخانی همان‌طور که گاهی از روزنامه‌نگاری در حوزه‌ی سیاسی و اخبار بین‌الملل راضی نبوده، شاید به همان اندازه، گاهی از وبلاگ‌نویسی هم احساس بدی داشته است. چرا؟ روزنامه‌نگاری او را از دغدغه‌های اصلی‌اش -که فرهنگ و ادب و هنر است- دور می‌کند. سؤالی که باید پرسید این است که وبلاگ‌نویسی، یوسف علیخانی را از چه چیزی دور می‌کند؟ خودش جایی در همین تادانه  نوشته: «کاش این کامپیوتر لعنتی و این وبلاگ کوفتی نبود و بعد از خواندن این کتاب‌ها کمی فرصت می‌کردم و نایی پیدا می‌کردم داستان‌های خودم را راست و ریس می‌کردم».

 

او این روزها، -شاید- بی‌کار است. پس از 5 سال، از روزنامه‌ی جام‌جم استعفا کرده است. این یعنی روزنامه‌نگاری را رها کرده. در همان یادداشتی که استعفایش از جام‌جم را اعلام کرده، گفته است: «خودم عهد کرده‌ام دیگر در هیچ روزنامه‌ای کار نکنم که گویی من این‌کاره نیستم».

 

همچنان در «تادانه» خبری از اسم «یوسف علیخانی» نیست. شاید معمای عجیبی باشد. این‌جا به‌راحتی می‌توان ریزترین جزئیات را از زندگی و روزگار یوسف علیخانی درآورد. حتی می‌توان اسمش را هم در ستون سمت راست دید؛ اما در نوشته‌ها انگار قرار نیست اسمی از او بیاید. چرا؟

 

تادانه را اگر همین الان باز کنید، و نوشته‌ی پایینی را ببینید، متوجه می‌شوید که نوشته است: «جلد دوم کتاب "قصه‌های مردم رودبار و الموت" با عنوان فرعی "الموت بالا/ گازرخان و روستاهای اطراف" توسط "یوسف علیخانی" و "افشین نادری" گردآوری و آماده انتشار شد».

 

یک ماهی هست که در تادانه چیزی نوشته نشده است. شاید «یوسف علیخانی» می‌خواهد وبلاگ‌نویسی را هم مانند روزنامه‌نگاری‌اش کنار بگذارد؟

 

این را هم بگویم و تمام! یوسف علیخانی، اهل پادکست هم بوده است. البته تنها یکی دو ماه. این‌جا می‌توانید «تپش‌های تادانه‌ای» را بشنوید.



طبقه بندی: معرفی وبلاگ، 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 آبان 1387 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
ویژه‌نامه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی - اعتمادملی

یوسف علیخانی

مثل همیشه فعال و اینبار با این مطلب :

ویژه‌نامه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی - اعتمادملی

بسرای تا كه هستی محمد ولی‌زاده
احیای حزین لا‌هیجی عنایت سمیعی
دیوان شعر فارسی دكتر یدالله جلا‌لی‌پندری
اقیانوسی به نام شفیعی‌كدكنی جمال میرصادقی


محمد بیابانی



طبقه بندی:
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 شهریور 1387 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
معرفی وب سایت




قور قور



اولین وب سایت بین المللی نقاشی كودكان و نوجوانان


طبقه بندی:
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 شهریور 1387 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
موجودی عجیب در ستون های تخت جمشید

شاید این موجود را شما در سرستون های تخت جمشید دیده باشید؟؟

به تازگی موجودی شبیه به این در سواحل آمریكا پیدا كردند كه دانشمند ها را بسیار متعجب كرده.و آن ها هنوز پی تحقیقاتی در روی این جانور عجیب و قریب اند.اگر كمی به این جانور دقت كنید میبینید كه این جانور شباهت زیادی به سر ستون تخت جمشید دارد.پس میفهمیم در آن زمان در خلیج همیشه فارس این موجود زندگی میكرده كه پس از مرور زمان نسل وی منقرض شده.از دندان های این موجود عجیب و قریب معلوم است كه او هم میتواند یكی از سلطان های بزرگ دریا باشد ولی اندازه ی او بسیار كوچك تر از نهنگ و یا كوسه است.
این موجود به احتمال 99% در آب های خلیج فارس هم زندگی میكرده و حتما هم حیوانی درنده و قوی بوده.زیرا هخامنشیان در سنگ تراشی های خود همیشه نماد قدرت را كشیده اند مثل:شیر،حیوان خیالی ای كه از هر موجود قوی ای برداشت كرده اند ،حال هم این موجود…..

 

 

منبع : حمید - وبلاگ

http://www.foxnews.com/story/0,2933,395294,00.html




طبقه بندی:
نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهریور 1387 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
وزیر ارشاد : كارهای دولت را با معیارهای قرآن بسنجید وگرنه مایحتاج روزانه توسط همه دولتها تهیه میشود

فارس: وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی می‌گوید اگر بنا باشد كارهای دولت نهم عیارسنجی شود باید بر اساس معیارهای تمسك دولت به قرآن، پیگیری فعالیت‌های قرآنی، اقامه نماز و رسیدگی به امور مساجد سنجش شوند.
محمدحسین صفار هرندی شامگاه جمعه در مراسم افتتاحیه شانزدهمین نمایشگاه بین‌المللی قرآن كریم در محل مصلای تهران سخن می‌گفت.
وزیر ارشاد گفت: اگر بنا بر تهیه مایحتاج روزانه مردم باشد همه دولت‌ها این كار را بلد هستند؛ چه آنهایی كه متعلق به طاغوت هستند و چه آنهایی كه برآمده از عقیده مردم هستند.
به گفته وی، در تمام دنیا خدمت‌رسانی به مردم با نسبت‌های مختلف در جریان است.
وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی گفت: دولت جمهوری اسلامی به نسبت‌های مختلف برای تأمین معیشت مردم تلاش كرده است.
وی، این تلاش‌ها را برآمده از اعتقاد دولت به خداوند و حفظ عزت انسان‌ها برای تأمین منافع آن‌ها دانست.
صفار هرندی همچنین گفت: اگر این دولت با عیار قرآن محك زده شود، در این زمینه كم نمی‌آورد و این شأن دولتی است كه به نام الله و به نام اسلام برپا شده است.



طبقه بندی:
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 شهریور 1387 توسط مهدی جلیل زاده | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:20)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

موضوعات
پيوندهاي روزانه
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
صفحات جانبي
پيوند ها
آمار سايت