حسن اجرایی

تادانه را این روزها اگر باز کنید، خبری جز معرفی فعالیتهای روزنامهنگاری و شاید داستاننویسی نیست. تادانه روزگاری وبلاگی بود برای خودش؛ و البته برای وبلاگستان فارسی! شاید لازم شد کمپینی راه بیندازیم برای بازگشتن یوسف علیخانی به وبلاگنویسی!
تادانه را که باز کنید، آن بالا میبینید نوشته «تادانه». پس زمینهاش هم عکسی است از یک درخت! حالا بماند که تادانه چیست و آن درخت چرا پسزمینهی نام وبلاگ یوسف علیخانی شده است و...؛ اما چارهای جز این نیست که حدس بزنیم تادانه باید اسم درختی باشد. البته میتوانیم به اینجا سری بزنیم و ببینیم.
اینجا تادانه است. جایجای این وبلاگ میتوانید نویسنده را ببینید. این روزها که هیچ! اما نه! حتی در نوشتههای همین روزهایش هم میتوانید دنبال خود خود نویسنده بگردید و پیدایش کنید. تادانه را که ورق بزنید، شاید نتوانید اثری از یوسف علیخانی ببینید. البته منظورم اسم یوسف علیخانی است.
هر جای تادانه را که بخواهید بخوانید، میبینید او ابایی از نمایش دادن خودش ندارد. همانطور که از نمایش دادن کارش ابایی ندارد، از نوشتن ریزترین و شاید به قول خودش «بیکلاس »ترین دغدغههایش هم ابایی ندارد.
تادانه را «اینجوری» نگاه نکنید. یوسف علیخانی از آنهایی است که از اولین روزهای وبلاگنویسیاش، وبلاگنویس بوده است. شاید این روزها، کارهای مهمتر و ارزشمندتری(!) دارد که نمیتواند به وبلاگش برسد؛ اما او را پیشترها میشده اینجا دید. لابد دارید به این فکر میکنید که به جای آن com، irـی بنویسید و همهی رازهای یوسف علیخانی را کشف کنید! اشتباه نکنید. آنجا تمام شده است. آن صفحه، این روزها خودبهخود جای دیگری میرود؛ که آنجا هم چیزی زیادی دستگیر آدمیزاد نمیشود!
یوسف علیخانی، وبلاگنویسی را از اولین ماههای سال 81 آغاز کرده است. اینجا هم میتوانید تصویری از اولین ماههای وبلاگ یوسف علیخانی ببینید. اسم وبلاگ را هم ببینید!
خوب که نگاه کنید، آن بالا، حرفی از روزنامهی ایران به میان آمده است. یوسف علیخانی آن روزها در روزنامهی ایران کار میکرده. اسم وبلاگ را دیدید توی آن تصویر؟ اسم خودش بود. اما اینجا را اگر باز کنید، میبینید دو سه ماه بعد، اسم وبلاگ شده است «... و قابیل هم بود» که زیر آن هم نوشته شده «وبنوشتهای یوسف علیخانی». گرچه در همین زمان هم Title صفحه، هنوز اسم نویسندهی وبلاگ است.
گرچه این روزها تادانه به کسی لینک نمیدهد؛ اما «... و قابیل هم بود» ِ آن روزها، از همان ابتدا، اهل لینک دادن بود؛ آن هم با پیشرفتهترین روشها؛ بلاگرولینگ! گرچه این روزها بلاگرولینگ به لطف از کار افتادنهای چندباره و مسدود شدنهایش، تنها نیازمند «خدا رحمتش کند»ی است!
یوسف علیخانی در «... و قابیل هم بود»، ابایی از نوشته شدن اسمش زیر تکتک نوشتههایش ندارد؛ اما در «تادانه» انگار اوضاع فرق میکند. تادانه را که ببینید، پنجمین سطر از بالا در ستون سمت راست، نوشته: «یوسف علیخانی». کلیک که بکنید، وبلاگی باز میشود که کتابها و فعالیتهای دیگر او را آنجا میتوان دید. شاید خوب نباشد با این اطمینان بگویم، اما این تنها جایی است در تادانه که اسم نویسنده -به عنوان صاحب وبلاگ- آمده است. یعنی اگر شما تادانه را با خوراکش دنبال میکردید، شاید هیچگاه نمیدانستید که نویسندهی این وبلاگ کیست؟ حالا فرض کنید نشانی خوراک را هم از جای دیگری به دست آورده بودید!
نویسندهی تادانه، روزگاری برای روزنامهی ایران کار میکرده، روزگاری برای روزنامهی نوروز و انتخاب و چند وقتی برای روزنامهی جامجم. یعنی که روزنامهنگار است و سابقهدار هم. اما تادانه را که بخوانید، میبینید انگار دل خوشی از روزنامهنگاری ندارد. جایی گفته است: «روزنامهنگاری به نظر من از حمالی خیلی سختتر است؛ که تجربه هر دو را داشتهام.» و همانجا - حالا چند سطر پایینتر یا بالاتر- میتوانیم عمق احساس وابستگی یوسف علیخانی به ادبیات و هنر و به همان نسبت دوریاش از خبرهای بینالملل و سیاسی را درک کنیم: «من طی این سالها، تنها صفحهای را که از روزنامه نمیخوانم خبرهای بینالملل و سیاسی است و عاشق خبرهای ادب و هنر و حوادث و اندیشه بودهام. اما از بد روزگار حالا شدهام مونیتور تلویزیونهای ماهوارهای عربی؛ که خبر، بهویژه خبرهای بینالملل، از آنجا به گوشم میرسد».
او در این روزها، در روزنامهی انتخاب کار میکرده است. و اگر تمام نوشته را بخوانید، شرح کاملی از لحظهبهلحظهی آغاز حملهی ارتش امریکا به عراق را میتوانید ببینید.
برگردیم به وبلاگ «... و قابیل هم بود». از اولین روزهای تابستان 84، باز هم یوسف علیخانی اسم وبلاگش را تغییر داد؛ و شد «تادانه». و شاید از نیمهی دوم سال 83 بود که اسم «یوسف علیخانی» از زیر نوشتهها برداشته شد و تنها «یوسف» آنجا میآمد. این تصویر را ببینید. بله! اسم وبلاگ، «تادانه» شده. و یوسف علیخانی در این نوشته، گزارشی داده است از مصاحبهای که کوروش ضیابری با او کرده؛ آن هم کوروش ضیابری 13 ساله. و آن عکسی هم که سمت چپ میبینید، عکس -شاید- 13 سالگی کوروش ضیابری است.
سرانجام پنجشنبه سوم شهریور 84، عمر وبلاگ یوسف علیخانی در persianblog به سر آمد. و نوشت: «من رفتم اینجا» یوسف علیخانی، با وبلاگی به نام «یوسف علیخانی» آمد و یوسف، با وبلاگی به نام «تادانه» رفت جایی دیگر.
برگردیم به تادانهی این روزها. یادم رفت بگویم؛ مصاحبهی کوروش ضیابری با یوسف علیخانی را هم -میتوانید- اینجا بخوانید. پیش از آنکه ما هم کامل برویم تادانهی این روزها، این را هم بگویم که ممکن است بخواهید در صفحهی نظرات آخرین نوشتهی «تادانه»ی پیشین، ردپایی از خودتان به جای بگذارید. وبلاگ که در دسترس نیست؛ اما صفحهی نظراتش هست! اینجا!
یوسف علیخانی همانطور که گاهی از روزنامهنگاری در حوزهی سیاسی و اخبار بینالملل راضی نبوده، شاید به همان اندازه، گاهی از وبلاگنویسی هم احساس بدی داشته است. چرا؟ روزنامهنگاری او را از دغدغههای اصلیاش -که فرهنگ و ادب و هنر است- دور میکند. سؤالی که باید پرسید این است که وبلاگنویسی، یوسف علیخانی را از چه چیزی دور میکند؟ خودش جایی در همین تادانه نوشته: «کاش این کامپیوتر لعنتی و این وبلاگ کوفتی نبود و بعد از خواندن این کتابها کمی فرصت میکردم و نایی پیدا میکردم داستانهای خودم را راست و ریس میکردم».
او این روزها، -شاید- بیکار است. پس از 5 سال، از روزنامهی جامجم استعفا کرده است. این یعنی روزنامهنگاری را رها کرده. در همان یادداشتی که استعفایش از جامجم را اعلام کرده، گفته است: «خودم عهد کردهام دیگر در هیچ روزنامهای کار نکنم که گویی من اینکاره نیستم».
همچنان در «تادانه» خبری از اسم «یوسف علیخانی» نیست. شاید معمای عجیبی باشد. اینجا بهراحتی میتوان ریزترین جزئیات را از زندگی و روزگار یوسف علیخانی درآورد. حتی میتوان اسمش را هم در ستون سمت راست دید؛ اما در نوشتهها انگار قرار نیست اسمی از او بیاید. چرا؟
تادانه را اگر همین الان باز کنید، و نوشتهی پایینی را ببینید، متوجه میشوید که نوشته است: «جلد دوم کتاب "قصههای مردم رودبار و الموت" با عنوان فرعی "الموت بالا/ گازرخان و روستاهای اطراف" توسط "یوسف علیخانی" و "افشین نادری" گردآوری و آماده انتشار شد».
یک ماهی هست که در تادانه چیزی نوشته نشده است. شاید «یوسف علیخانی» میخواهد وبلاگنویسی را هم مانند روزنامهنگاریاش کنار بگذارد؟
این را هم بگویم و تمام! یوسف علیخانی، اهل پادکست هم بوده است. البته تنها یکی دو ماه. اینجا میتوانید «تپشهای تادانهای» را بشنوید.
طبقه بندی:
معرفی وبلاگ، |